تبليغاتX
عاشقانه ها
شعر های عاشقانه

______*#####
_____*########
____*##########*
__*##############
__################ ___________  _*##*
_ ##################____     ____*#####*
_ _##################_____*########## *
__ ##################___*############# *
__ _#################*_###############*
____  #################################*
_____    #### دوستت###################### *
_______########## دارم#################*
________=############# ديوونه##########*
__________####################من### *
___________*######################*
____________*####################*
_____________*#################*
_______________###############*
________________#############*
________________=#########*
_________________########*
__________________#####*
__________________####*
___________________##*

      __________________#*

اگه يکم فکر کنی ميبينی زندگی ارزشه زنده بودنو نداره.اگه يکم بيشتر فکر کنی ميبينی زندگی ارزشه مردنم نداره.امّا اگه خيلی فکر کنی ميبينی مردنو زنده بودن ارزشه فکر کردنو نداره هميشه يادت باشه چيزی که امروز داری شايد آرزويه ديروزت بوده و بزرگترين آرزويه فردات بشه پس هميشه سعی کن قدره چيزی که امروز داری خوب بدونی




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 13:35 توسط ..:: بیتا ::..

ضربان قلبم نمیدانم شاید نفس های مرا میشمارد

قلب تو شاید کلبه ی من شود

من قلب تو را با تکه های قلب خو د اذین میکنم

در استانه ی قلب تو سجده میکنم

میخواهم ارام سر به سینهی تو بگذارم

میخواهم صدای تپش قلبت مرا به خوای ارام و رویایی فرو ببرد

با نگاهت در سکوتی لغزان غوطه ور میشوم

و اگر این طور شود تو را میخواهم

اری میخواهمت با دلم




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 22:7 توسط ..:: بیتا ::..

فرشنگان از خدا پرسیدن تو که این قدر بشر را دوست داری چرا غم را افریدی

خدا گفت غم را برای خودم افریدم چون مخلوقه ی من تا غمگین نباشن یاد خالق خود نمیفتند




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 20:36 توسط ..:: بیتا ::..

 

میمیرم برات

چقدر سخته تو چشمای کسی کهتمام عشقت را ازت گرفته و جاش یه زخم همیشگی را به قلبت هدیه داده زل بزنی و جای این که لبریز از کینه و نفرت بشی بفهمی که هنوز دوستش داری

چقدر سخته تو خیال ساعت ها باهاش حرف بزنی ولی وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه گونه هات از اشکت خیس بشن ولی مجبور باشی بخند ی تا نفهمه که دوستش داری...........




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 20:31 توسط ..:: بیتا ::..

                                                             

                                                    

وقتی در ژرستشگاه دل قدم نهادم و مرغک خلال ارزویم را در اسمان خدا به حال گردش دیدم با خو د گفتم ای کاش برای همیشه در کنار من و در کنار سختی ها ژیش هم میماندیم

ولی افسوس.......

زیرا زمانی که به خود امدم خو د را تنها و بی کس دیدم

و نیز به همین دلیل بعد از سال ها بی ژنا هی در عشق خاموش گشتم و نغمه ات را تا ابد در زیر لب زمزمه کردم

چه شیرین است نفمهی شور انگیز ای کسی که چشمانت در یای رازهاست نیمه شب ها مه با تن رنگارنگ خیش امدی و مرا اسیر چشم غزل ساز خویش کردی و هرشب دیده ام را از مهر درهای اسمان را به زخم من با ز کردی




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 10:39 توسط ..:: بیتا ::..

وقتی معلم پرسید عشق چند بخشه؟

زود دستم را بلند کردم و گفتم یه بخش

اما از وقتی که تو را شناختم فهمیدم که عشق سه بخشه

عطش دیدن تو........... شوق با تو بودن............ و اندوه بی تو بودن

دوست دارم اشک تو باشم تا بشینم گوشه ی چشمت که وقتی افتادم ببوسم خاک پایت

اخر از عشق تو ساکن کلیسا میشوم دست از مسلمونی میکشمو مسیحی میشوم

ان قدر بر کشتی عشقت هم چون نوح مینشینمیا به عشقت برسم یا که در دریا غرق بشم




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 21:51 توسط ..:: بیتا ::..

قلبم را تقدیمت میکنم تا بدانی بی ریا ترینم

اشکی برای اندوهت میریزم تا بدانی پر احساس ترینم

شوق وصال حس غریبیست من برای تو ان را ترسیم میکنم

موجی از عشق را بر ساحل وجودت میفرستم تا بدانی عاشق ترینم

شعرم را تقدیمت میکنم تا بدانی ساده ترینم




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 21:45 توسط ..:: بیتا ::..

اگر بال داشتم

اگر بال داشتم

عاشق شدن و گریستن و پرواز را

 به تو یاد می دادم .

اگر بال داشتم

تو را به ماه می بردم و

می تونستم پیشرفت و ترقی تو را که

شاید بعید و دور به نظر برسد زودتر ببینم.

اگر بال داشتم

سعی و تلاش برای رسیدن به ستارگان و

 رقابت در آسمان ها را به تو یاد می دادم.

اگر بال داشتم

تو را از خاک , آتش و باران محافظت می کردم

و نمی گذاشتم معنای درک و رنج را بفهمی.

اگر بال داشتم

تو را همیشه در قلبم برای خود نگه می داشتم

 و

هرگز ما از هم جدا نبودیم.

اما همین طور که می بینی من فرشته نیستم

 که بال داشته باشم

و ا گر هم بخواهم هرگز نمی توانم.

بنابراین برای همه ی این آرزوها

 فقط می توانم دعا کنم.

با وجود این اگر بال داشتم به تو می رسیدم




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 20:40 توسط ..:: بیتا ::..

خواستم هدیه ای برای او بفرستم

گل گفت مرا بفرست تا با عطر خود او را شاد کنم

گفتم او خو دش گل است

خار گفت مرا بفرست تا در چشم دشمنانش فرو بیایم

گفتم او ان قدر مهربان است که هیچ دشمنی ندارد

بلبل گفت مرا بفرست تا با اوازم او را بخندانم

گفتم او خودش خوش صدا است

 

ناگهان صدای قلبم به گو شم رسید

صدای تاپ تاپ قلبم میگفت مرا بفرست تا دوستش بدارم........




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 20:32 توسط ..:: بیتا ::..

پرئاز کن اما نه چون پرنده ای که در هراس ساچمه ای تفنگی است

همچون قاصدک بی مقصدی که فقط لذت پرواز کردن را تجربه میکند

وسپس در گنگی باد های وحشی ذره ذره بال هایش را از دست میدهد و در یه سقوط ازاد دچار مرگی زیبا میشود...




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 20:28 توسط ..:: بیتا ::..

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش به من شوق زیستن داد

او که دیدگانش به فروغ خداوندی تشبیه بود و مظلومیت نگاهش به زیبایی نجابت خورشید

 

باز هم از تو میگویم توکه در پاییز با هزاران رنگ راهبرم بودی

تو که در اوج مهربانی پناه قلب خسته و تب الودم بودی

تو که فانوس بدست راهم را نشان دادی




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 20:23 توسط ..:: بیتا ::..

به راه افتادم

ارام از کنارساحل گذشتم

سوار بر  قایقم شدم و به سوی شهر عشقت راندم

پارو زدم

فقط به این امید که تورا بازیایم

اواز ماهیگیرانندای قلب تو رابه گوش میرساند

موج از تو حرف میزد

ونسیم بهاری از وفایت حرف  میزد تابلاخره به شهر عشقت رسیدم

تورا دیدموبه خود گفتم............ یافتمش




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 20:16 توسط ..:: بیتا ::..

در یای من موجی اسیرم که میخواهم در اغوشت بمیرم

بیا دریای من اعوش برکس

نمیخواهم جدا از تو بمیرم




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 21:34 توسط ..:: بیتا ::..

روزی از عشق خودم را حلق اویز میکنم

اخرین ارزوی من این است که بر روی طناب اسم تو را حک کنمتا حداقل در مرگم فکر کنم که تو در کنارمی




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 21:30 توسط ..:: بیتا ::..

در خواب نازی بودم شبی

دیدم کسی در میزند

در را گشودم روی او

دیدم غم است در میزند

 

ای دوستان بیوفا از غم بیاموزید وفا

غم با همه بیگانگی هر شب به من سر میزند




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 21:26 توسط ..:: بیتا ::..

امد به دیدارم ولی همراه اندوه

امد ولی با دید گان شسته از اشک

امد ولی همچون گل پاییز دیده

شادیه ایش بر باد رفته رنگش پریده

گفتم شگفتا ای دلاورم ای پناهم این سا یه ی غم چیست در نگاهت

از گفته ی من لحظا ای در خود پیچید و همراه اهی گفت

امده ام عشق تو رو بدرود گویم




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 21:19 توسط ..:: بیتا ::..

اگه سلطنت بلد نباشم سلطنت نمیکنم

اگه زندگی بلد نباشم زندگی نمیکنم

اما اکه دوست داشتن بلد نباشم به خاطر تو یاد میگیرمددستت دارم

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 19:23 توسط ..:: بیتا ::..


 برای شکستن من یه اخم کافیه ... نیازی به فریادت نیست واسه اشک ریختنم سکوت تو کافیه ... نیازی به قهر نیست برای مردنم حرف رفتنت کافیه ... نیازی به انجامش نیست نمی خوام بین منو بین دلش جنگ بشه نمی خوام عشقی که اون نداره کم رنگ بشه من فقط یه چیزی از خدا می خوام واسه یک بارم شده دلش برام تنگ بشه

 

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 10:54 توسط ..:: بیتا ::..

 امشب سکوت هم دم تنهایی من است

صدای مهربانت لالایی من است

همراه و همدل و غمخوار هم باشیم

تا همیشه در کنار هم باشیم




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 10:43 توسط ..:: بیتا ::..

 سیب سرخی به من بخشید و رفت

عاقبت بر عشق من خندیدو رفت

اشک بر چشمان سردم حلقه زد

بی مروت گریه ام را دید و رفت




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 10:40 توسط ..:: بیتا ::..

 خسته ام از سرزنش بیپایان ستارگان و محتاجم به امنیت ابدی

خانه از جنس لطافت یک برگ میخواهم به تو برسم من مثل تو بالی گسترده ندارم تا به هموای کوی پرواز کنم

دلم میخواهداتاقی باشد گوشه ای من باشم و تو و لبانت بی مقدمه از نمام عشق های جهان بگویند




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 10:36 توسط ..:: بیتا ::..

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 10:21 توسط ..:: بیتا ::..

عشق تو یاد تو اسم تو برای من خاطره شد برای  این دل که همیشه  عاشق رویایی بود که با وجودی که می دانست به آن نخواهد رسد اما باز عاشقش بود روزهای که بین ما با شادی و عشق گذشت چه خوب بود چه خوب بود بوسه تو بر روی گونهای من حیف که روزهای  خوب ما زود گذشت حیف از قصه ای من و تو چه به جا مونده بجز خاطراتی که همکنون مرا ویران ساخته است

و همین قاب عکس خالی که با نگاه کردن به آن باز خاطرات برایم زنده میشود و این پنجره که هرگز به هیچ جایی وا نمی شود و من بعد از گذشت سالها از این عشق نافرجام اسمش را قشنگترین اشتباه گذاشتمM




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 10:18 توسط ..:: بیتا ::..

در غروبی غمگین ناله کردم هیچ کس یادم نکرد

ارزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد

هیچ کس دفتر چه ی عمر منا امضا نکرد

هیچ دستی دست تنهای منا پیدا نکرد

ان قدر در حجم سنگین سکوتم مردم

سنگ حتی این سکوت سرده منا معنا نکرد




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 10:9 توسط ..:: بیتا ::..

وقتی که مردم وصیت میکنم که

مرا در تابوت سیاهه بگذتری که همه بدانند تمام عمرم در سیاهه بودم دستهایم را از تابوت بیرون بگذارید تا نگویین چیزی با خود برده است

چشمانم را باز بگذارید تا نگوینن کور کورانه مرده است

بر روی سنگ قبرم چیزی ننویسید تا زود فراموش شوم

بر رو ی سنگ قبرم تکه یخی بگذارید تا وقتی که اشک های مادرم تمام شد به جای او بگرید

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 10:3 توسط ..:: بیتا ::..

روزی که اخرین نگاهت را به من هدیه دادی از یاد نمیبرم

چشمانم بارانی بود و دلم اشوب.....

روزی نو رفتی در سراب کویر گم شدم ساید نمیدانستی پرندهی زخمی روحم پشت میله های قفس عاشقتبود و راهی برای یافتنت نداشته بود

و همئز گلوی پر بغض من بعد از پر کشیدن تو صدایت میزند که شاید باد صدایم را به گوشت برساند و تو بشنوی که هنوز دوستت دارم




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 9:58 توسط ..:: بیتا ::..

سلام من بیتا هستم ۱۶ از اصفهان

امیدوارم که از وبلاگم خوشتون اومده باشه

و امیدوارم که بتون شعره ایی قشنگتر توش بنویسم

لطفا نظر بدین ( از دستتون که کم نمیشه) ممنون بای بای

 دوستتون دارم




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 19:26 توسط ..:: بیتا ::..

یه جمله ی زیبا

اگه اولش به فکر اخرش نباشی اخرش به فکر اولش می افتی

لذتی که در فراغ است در وصال نیست چون در فراغ شوغ وصال و در وصا ل بیم فراغ

اغاز کسی باش که پایان تو باشد




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 19:23 توسط ..:: بیتا ::..

اسارت در عشق زیباتریت اسارتی  است کهمفهوم رهایی را میشود از ان فهمید

و من دیر زمانیست که اسیر این رهایی شدم و من از پشت میله های اسارت فریاد میزنم که

دوستت د ارم




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 19:21 توسط ..:: بیتا ::..

میگی گل را دوست داری ولی میچینیش

میگی بارو ن را دوست داری ولی با چتر میری زیرش

میگی پرنده را دوست داری ولی میزاریش تو قفس

چطور انتظار داری نترسم وقتی میگی دوستت دارم




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 19:18 توسط ..:: بیتا ::..

وقتی دلم برات تنگ میشه میرم پشت ابرها و زا ر زار گریه میکنم

پس یادت باشه اگه بارون دیدی بدون که  دله من برات تنگ شده




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 19:13 توسط ..:: بیتا ::..

این زندگی سراسر تنهایی و سکوت است میخواهم از این تنهایی فرار کنم اما هرچه تلاش میکنم کمتر به نتیجه میرسم

مثل اینکه دنیا مرا به زنجیر کشیده

هرچه فریاد میکشم هرچه نعره میزنم هیچ کس پاسخی نمیدهد

ناچار در گوشهای مینشینم و حرف دلم را روی کاغذی مینویسم




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 19:12 توسط ..:: بیتا ::..

الهی تو بمیری من نمیرم..................... سر قبرت بیام پارتی بگیرم

الهی سرخک و اریون بگیری.................. تب مالت و بلای جون بگیری

الهی حصبه و ام اس بگیری.................. سر راه بیمارستان تو بمیری

الهی کور بشی چشمات نبینه............ . بمیری گم بشی حقت همینه

الهی اسم نوع آ بگیری......................... هنوز که زنده ای پس کی میمیری

الهی همسر ایدزی بگیری...................... بفهمی که داری از ایدر میمیری

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 19:8 توسط ..:: بیتا ::..

براستی زندگی چیست؟ گذشت خاطره ها و لحظه ها؟؟ سوختن و ساختن با زشتیها؟؟

هنوز نتوانسته ام درک کنم که زندگی چیست؟؟

گاهی زندگی چنان در پیش چشمم تیره و تار میشود و چنان بی ارزش میشود که نمیخواخم او را ببینم وگاهی زندگی با همه ی زیباییشدر پیش چشمان مبهوتم خود نمایی میکند و شادی هایش به رویم لبخند میزند که ناگاه زشتیه ا یش را از یاد میبرم و گاهی ان چنان تلخ است که نمیخواهم او را ببینم ان وقت است که همه چیز در جلوی چشمم تیره و تار میشود و خوشبختی برایم معنا و مفهومی ندارد ولی به ناگاه خوشی هایش در گوشم فریاد میزند که مرا از یاد مبر و ان گاه تغییر ایده میدهم و برای همیشه میگویم براستی زندگی زیباست با ان همه بدی هایش.

نظر یادتون نره




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 18:53 توسط ..:: بیتا ::..

وقتی به خاطراو گرستم بی ان که بداند گریست

وقتی به خاطر شادی هایش خنده زدم بی ریا زبانش به خنده در امدپ

هنگامی که از غم و رنج نالیدم از دل او ناله بر امد

هردم خواستم در کنارش باشم بدون این که او را بخوانم به سویم شتافت

هرگاه خطایی کردم بدون پوزش ان را پذیرفت

این مو جود با این همه عظمت فقط مادر بود

تقدیم به مادر خوبم

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 16:20 توسط ..:: بیتا ::..

میخواهم بگذرم

میخواهم بگذرم........

بگذرم از هر ان چه تو ندیدی و من احساس کردم.....

ساختم و تو خراب کردی.........

و من تشنه ی حرفایی بودم که تو هرگز نزدی

چه بچه گانه به پایت نشستم وچه عاشقانه برایت خواندم

میخواهم بگذرم از تو ز عشق ویران کننده ی تو قلب این پرنده امروز از پیش تو رواز خواهد کرد




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 15:56 توسط ..:: بیتا ::..